
شکستن
سکوت سنگین است
سکوت تاریکی
سکوت همهمه های تهی سرگردان
سکوت فاصله هایی که فکر می کردم
حضور گرم تو آن را تمام خواهد کرد .
نگاه مضطرب موش های دالان ها
به جوجه های عقاب
پَر نخواهد داد .
جذام ترس عصب های پلک هایم را جویده
می بینی ؟
حصار را بشکن !
ستاره ای آنجاست
ستاره ای تاریک
من از ستاره ی تاریک مرده می آیم
من از هجوم آتش تردید می سوزم
تمام استخوان من از شعله های شک گدازان است
و آرزو دارم
یقین کنم اکنون
درون سینه ی تو در سیاه شب اینجا
جوانه روییده است
جوانه ی خورشید
جوانه ی کیوان .
بگو چه گونه گذشتی
- گذشته ای آیا ؟ -
حصار را بشکن !
سکوت سنگین است .
و امتداد سکوت عبث
- نمی دانی ؟
به دار پیوسته است
به دارهای کبود ستاره ی تاریک
به دار تنهایی
به دار پوسیدن .
گریخت لحظه ی ایمان ؟
گریخت لحظه ی پیوند ؟
کاش می گفتم
حصار را بشکن ! ..