
بازگشت
آونگ ساعت در مدار ثابت تردید می جنبد
یک رفت ، یک برگشت .
یک رفت ، یک برگشت .
حمل صلیب صُلب تنهایی بر شانه ی زخمی
تکرار سوزش در میان آتش وحشت .
در دشت های خشک ،
سرگشتگان
با چشم های خسته از توفان شن - باد
با پنجه های منقبض
در خاک می کاوند .
اجساد
در قبر می جنبند .
و دشت های خشک
پُر می شود از مردگان بویناک سرد
- آویخته از هیکل شان پاره های گوشت
و خیک های کرم -
سرگشتگان
آغوش می شوند
با مردگان در رقص می آیند ،
با مردگان در خواب می روند،
و لاشه های موش ها و کرم ها را تند می بلعند .
پایان تنهایی !
پایان خونریزی تردید !
آغاز ایمان
با چشم های بسته و خاموش .
آونگ می جنبد
آونگ ساعت باز می جنبد ...